یک کودک سه ساله، دلش نگران قافله سالار شده... دستش جان ندارد غم را از شانه های بلند عمه بتکاند... پدر را که میبیند...
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
بر میآید...
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
در مثال که مناقشه نیست! اما عجیب این جریان جریان ماست! که داریم غرق میشیم و الاغ ها دارن در کشتی بهارستان دم تکون میدن برامون،ما که دفعتا غرق میشیم، اون خر ها هم کم کم توی کشتی خودشون غرق میشن.
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
من یاد توأم... یاد تمام دوستت دارم هایی که از جان گفتم و تمام دوستت دارم هایی که در جانم نگه داشتم و هنوز نگفته ام... تو، که دلت برای حسین پر میزند، تو، که میروی و مرا نمیبری...
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی
برچسب:
نویسنده: سجاد عباسی