خرید بک لینک
عزیزم،میدانی، بچه های کوچک زود میترسند، زود هول میکنند، نمیشود مثل قبل، که تو نبودی، میان روضه بلند داد زد... رقیه ی کوچکم... نمیشد روبروی چشم بچه ها بلند گریه کرد... غم، قامت عمه ی مان را خم کرد...


یک کودک سه ساله، دلش نگران قافله سالار شده... دستش جان ندارد غم را از شانه های بلند عمه بتکاند... پدر را که میبیند...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: يکشنبه 4 آذر 1397 ساعت: 17:50

مثل آن بدمستهای لات، که کافی بود پر آدم گیر کند ب لب نمدار کتشان تا یک چارواداری آب نکشیده نصیبش شود، نه آنهایشان که به حرمت عزایت، محرم عرق خوری نمیکردند، آنهایشان که عشقت دیوانه ی شان میکرد ولی پس نفسشان بر نمیآمدند، مثل همانها که آخر، سر روضه ی حر، خریدیشان ... عزیزم حسین... شاید به کارت آمدم، بخر مرا...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: يکشنبه 4 آذر 1397 ساعت: 17:50

چپ و راست روضه ی کربلا، برای ما ناامید ها، امید میپاشد... ببین فرزند حسن را، مگر از دستهای کوچک شش ساله ها میان چُنان جنگی کاری برمی آید؟

بر میآید...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: يکشنبه 4 آذر 1397 ساعت: 17:50

هزاری گفتند، جای زن نیست سفت ایستاد گفت جای بانو نباشد جای من است؟ جایی بانو نباشد اصلا من چه کنم؟! با خنده میگفت و توی دل من داستان داستان زنده میشد، عاشقانه تر از شاهکارهای نظامی و همه. نگاهم میکرد

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: يکشنبه 4 آذر 1397 ساعت: 17:50

من و مرضیه دویدیم قاطی زنها، سرشان زیر بود و چادرهایشان روی صورتشان، شانس آوردیم، ندیدنمان، و الا باید جواب شصتا خاله خانوم باجی را میدادیم، که چرا دیر آمدید، چرا سر گونه هایتان گل انداخته چرا الید

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: يکشنبه 4 آذر 1397 ساعت: 17:50

میگفت سخت ترین مرگ رو پسر نوح داشت که وقتی داشت توی آب غرق و خفه میشد کشتی از کنارش رد شد زوج الاغ ها براش دم تکون دادن!

در مثال که مناقشه نیست! اما عجیب این جریان جریان ماست! که داریم غرق میشیم و الاغ ها دارن در کشتی بهارستان دم تکون میدن برامون،ما که دفعتا غرق میشیم، اون خر ها هم کم کم توی کشتی خودشون غرق میشن.

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: يکشنبه 4 آذر 1397 ساعت: 17:50

حمید علیمی دارد بلند داد میزند حرومت باشه این دو کلمه رو خرج کس دیگه بکنی و میخواند دوست دارم...

من یاد توأم... یاد تمام دوستت دارم هایی که از جان گفتم و تمام دوستت دارم هایی که در جانم نگه داشتم و هنوز نگفته ام... تو، که دلت برای حسین پر میزند، تو، که میروی و مرا نمیبری...

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: يکشنبه 4 آذر 1397 ساعت: 17:50

مامان میگفت، این هم به من رفته ای. دلم برای پیرزن پیرمرد ها میرود. توی دلم میگویم حالا فوقش نمیرسم به دکتر و میروم چرخ دستی اش را میگیرم. چقدر عشق است، صورتش، تن صدایش. به لبخندش لبخند میزنم و توی

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: يکشنبه 4 آذر 1397 ساعت: 17:50

-سلام سرش را میآورد بالا. از چشم هایش معلوم است خیلی ضعیف شده، این راسته از مولوی معروف است به راسته ی دزدی فروش ها! -فکر میکنین اگر چیزی ازم دزدیده باشن-مثلا کالسکه بچه- و من پیداش کنم، بهم برمی

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: يکشنبه 4 آذر 1397 ساعت: 17:50

ما، کنار باباجان، اول آذر توی باهار خواب بودیم. دوست داشتم باباجان که داشت داستان میگفت و لالایی میخواند شصت پایم را از لای پشه بند ببرم بیرون و وقتی یکی از پشه ها آمد رویش نیش بزند یکهو بیاورم تو! د

برچسب: نویسنده: سجاد عباسی تاريخ: يکشنبه 4 آذر 1397 ساعت: 17:50

صفحه بندی